li یاد مهر

یاد مهر

دمی بایستیم و جهان را تماشا کنیم ...

http://g0lesorkh.com/golesorkh/pic/89_07_30_nature.jpg

این زندگی خود به چه کار می آید
اگر از گرفتاری ایام و غصه ی روزگار
فرصت نکنیم که دمی بایستیم و جهان را تماشا کنیم
فرصت نکنیم که در زیر شاخه های درختان بنشینیم
و به قدر گوسفندان ، طبیعت زیبا را بنگریم
فرصت نکنیم که وقتی از بیشه ها می گذریم دریابیم
که سنجاب ها دانه هایشان را کجا زیر علف ها پنهان کرده اند
فرصت نکنیم تا میانه ی روز روشن نهرها را
که چون آسمان شب پر کوکب رخشانند
به گوشه ی چشمی نظاره کنیم
به راستی چه زندگی حقیر و بی نوایی خواهد بود
اگر فرصت نکنیم که بایستیم و نظاره کنیم.

" اچ دی ویز "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 16:52  توسط بهادری  | 

آدمهای خوب ...

بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند
پر از حس های خوبند
پر از حرف های نگفته اند
چه هستند .. هستند
و چه نیستند .. هستند
یادشان . خاطرشان . حس های خوبشان
آدمها .. بعضی هایشان .. سکوتشان هم پر از حرف هست
پـر از مرهم به هر زخم است !

بیژن جلالی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 22:6  توسط بهادری  | 

کلاف سر درگم ...

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:زندگی مثل یک کلاف کامواست، از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود، بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود، یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 15:29  توسط بهادری  | 

تست تشخیص رنگ !

روی این لینک کلیک کنید :  http://106.186.25.143/kuku-kube/en-3/

ابتدا روی start کلیک کنید و سپس روی رنگی که با سایر رنگها متفاوت است .امتیاز شما چند شد ؟ راستی حواستون باشه که زمان انجام تست 60 ثانیه ست .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 12:25  توسط بهادری  | 

کودک می مانم همیشه ...

http://s4.picofile.com/file/7763619030/2013_05_14_214447.jpg

آنچنان ساده ام
که گنجشک‌ها هم می توانند
در جیب هایم لانه کنند
با پروانه ای سال ها دوست می شوم
برای پای مورچه ام که به گل می ماند
های های گریه می کنم
در دور و دراز باور خود
کودک می مانم
همیشه

علی عبداللهی برفجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 8:37  توسط بهادری  | 

پیش گویی !

 دوست عزیزم باید چیزی را برایت بگویم شاید ندانی ، فکر کردم چه طور از بار تلخ این خبر بکاهم ؟ چه طور آب و رنگ بهتری به آن بدهم ؟ وعده بهشت و وعده دیدار با حق را به آن بیفزایم ؟ توضیح های راز آمیز برایش بیابم ؟  اما حاصلی نداشت...
نفس عمیقی بکش و خودت را آماده کن ! باید بی پرده صحبت کنم و به تو اطمینان می دهم به آن چه می گویم کاملا مطمئنم، این یک پیش گویی خطاناپذیر است هیچ تردیدی در مورد آن وجود ندارد.
پیشگویی چنین است : تو خواهی مرد ! شاید فردا یا پنجاه سال دیگر ، اما دیر یا زود خواهی مرد ، حتی اگر دلت نخواهد و حتی اگر برنامه ی دیگری داشته باشی.
پس به آنچه امروز می خواهی انجام بدهی بیندیش و به آنچه فردا می خواهی انجام بدهی و به آنچه در ادامه زندگی ات می خواهی بکنی.
پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 8:28  توسط بهادری  | 

زنــــــدگی شاید همین باشد !

http://www.qpic.ws/images/khadomashghxkx.jpg

 مشکل ما در فهم زندگی ست...
لذت بردن را یادمان ندادند!
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روز هایی هستیم که بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل می دهند... مدرسه...دانشگاه...کار...
حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم , بدون لذت از مسیر!!
غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند...
انگار حتما باید آسمان به زمین بیاید یا باید اتفاق خاصی بیفتد یا معجزه ای رخ دهد تا از زندگی لذت ببریم!!!
گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموشمان می شود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد...
عده ای از امر و نهی پدر کلافه می شوند و بعضی در آرزوی شنیدن صدای پدر...
عده ای از باب میل نبودن غذا به جان مادر غر می زنند و بعضی در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب...
همیشه شاکی هستیم انگار!
از گرما می نالیم
از سرما فرار می کنیم
در جمع از شلوغی کلافه می شویم
در خلوت از تنهایی بغض می کنیم
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم
آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم!!

هی فــــلانی...
زنــــــدگی شاید همین باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 16:11  توسط بهادری  | 

مطالب قدیمی‌تر