X
تبلیغات
یاد مهر

یاد مهر

"YADE MEHR"

دیگه از هرچی عربی مربی بود حالم به هم می خورد. با بچه ها جلسه گرفتیم. چقدر عربی شلغور پلغور کنیم. معنی هیچ کدومو هم که نمی فهمیم. تصمیم گرفتیم نمازمونو فارسی بخونیم. چند روز اولش خیلی کیف می داد. عیبش این بود که باید مخفیانه این کارو انجام می دادیم تا کسی نفهمه. اما از بخت بد، یه روز که داشتم نماز فارسی می خوندم مادرم مچمو گرفت : ور پریده قرآن خدا را چرا این جوری می خونی ؟ این نماز یه دفه دیدی به کمرت زد... بحثمون شد شدید. مادرم یه ریز می داد بیرون. مادرم می گفت باید از آقا بپرسی حکمش چیه. دیگه هیچ کس جلودار مادرم نبود. چادر سرش کرد و رفت در خونه آقا. آقا هم که سال تا ماه از جاش تکون نمی خورد، به خونه ما آمد و با الفاظ تندی منو زیر بار نصیحت گرفت. این قدر حرف زد و زد که خودش خسته شد. هرچی نصیحت می کرد من هم مصمم تر می شدم. مادرم گاهی چشم غره می رفت و لبش را می گزید ولی فایده نداشت آقا هرچی می گفت، من هم یه چیز دیگه می ذاشتم کف دستش. آقا مرتب دستش را به هم می مالید و می گفت استغفرالله، مسائل دینی همه تعبدی است آدم تا مبانی دینی را نشناسد که نمی تواند نظر بدهد. هر بچه ای که نباید این حرف ها را بزند. آقا به مادرم گفت: نرود میخ آهنی در سنگ، اثر لقمه حرام است حاج خانم. این را که گفت به پدرم خیلی بر خورد. آقا در خونه را با اوقات تلخی زد به هم و رفت. پدر و مادرم که استدلال های من و آقا را شنیده بودند یه کم به فکر فرورفتند و دیدند من هم پر بیراه نمی گم. یه کم آتیش مادر فروکش کرد. اون شب جاتون خالی اذان را هم به فارسی گفتم. پدرم گفت: از یه مجتهد باید بپرسی که حکمش چیه؟ من هم گفتم: هیچ کدومشونو قبول ندارم. این از آقای محل که این جوری حرف می زد، دیگه وای به مجتهدش. هیچ کدومشون اصلا نمی ذارن آدم حرف بزنه. مگه به حرف آدم گوش می دن. آقا ما را حروم خورمون کرد و رفت. مادرم گفت: برو پیش حاج آقا رحیم ارباب. اون به حرف همه گوش می ده. قبول کردم. گفتم این یکی را هم می رم تا ثابت کنم که هیچ کدوم چیزی حالیشون نیست. دیدم تنهایی برم معرکه را باختم. با دوستان قرار گذاشتیم و یه روز دسته جمعی رفتیم خونه حاج آقا رحیم. پیرمردی با کلاه پوستی اومد پیشمون دو زانو نشست. خودش هم چای ریخت و تعارفمون کرد. من عجله داشتم که برم سر اصل مطلب. منتظر بودم که حاج آقا تشریف بیاورن. گفتم: مشهدی جان! حاج آقا رحیم کی تشریف فرما می شوند؟ پیرمرد گفت: بنده خودم هستم. آخ آخ انگار یه پارچ آب سرد ریختن سرم. یخ کردم حسابی. حالا با چه رویی حرفمو بزنم. خودمو دلداری می دادم: اما حاج آقا مهربونه، حالا ما یه اشتباهی کردیم فکر کردیم ایشان خدمتکار آقا هستند بماند. هیچ کدوم از بچه ها هم جرات نطق کشیدن نداشتند. فقط با اشاره از من بیچاره می خواستند که بحثو شروع کنم. می ترسیدم. می ترسیدم یه دفعه حاج آقا جوشی بشه و با اردنگی بندازتمون بیرون. ترسو کنار گذاشتم و حرفامو زدم. صدام می لرزید، اطرافو نگاه می کردم ببینم راه فرار از کدوم طرفه. تو فکر بودم که آقا با عصا حمله می زنه یا قوری چینیو پرت می کنه؟ به هرحال گفتم و سبک شدم. دوستان هم به علامت تایید سرشان را تکان می دادند. منتظر بودم ببینم عکس العمل حاج آقا چیه؟ حاج آقا رحیم لبخندی زد و گفت: احسنت به شما جوانان که به ادای فریضه واجب این قدر اهمیت می دهید. احسنتم که در این سن جوانی عبادت خداوند متعال را فراموش نکرده اید. خداوند اجرتان بدهد. اتفاقا من هم که هم سن شما بودم تصمیم گرفتم نمازم را به زبان فارسی بخوانم. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. این آخونده چرا فحشمون نمی ده، چرا این قدر مهربونه. چرا نمی گه برین نمازهای گذشتتونو قضا کنید. گفتم حاج آقا بعد چی شد؟ حاج آقا گفت: با یک مشکل بزرگ و مانع بسیار عظیمی برخورد کردم. من که توفیق نیافتم تا نمازم را فارسی بخوانم. احسنت به همت شما که این مشکل بسیار بزرگ را حل کرده اید. من در همان اولش ماندم. گفتم: حاج آقا چه مشکلی؟ خوندن نماز به فارسی که خیلی آسونه. حاج آقا گفت: شما بفرمایید که مثلا بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه به فارسی ترجمه می کنید؟ همه با هم گفتیم: به نام خداوند بخشنده مهربان. حاج آقا: آخر چه کلامی می تواند ترجمه دقیق و صحیح بسم الله الرحمن الرحیم باشد. در ترجمه های مختلف قرآن هم که نگاه کنید اختلاف زیاد وجود دارد. از همه مهم تر الله نام خاص خداوند متعال است و قابل ترجمه نیست. شما اسم شریفتان چیست؟ گفتم: حسن. حاج آقا: مثلا کسی به شما که حسن آقا نام دارید می تواند بگوید: آقا زیبا ؟ خوب معلوم است که ناراحت می شوید. یا به جای این که بگویید به شهر قم رفتم بفرمایید به شهر بلند شو رفتم. رحمن و رحیم هم همین طور. دوستان عزیز شما اگر ترجمه این را می توانید به فارسی بفرمایید نمازتان را به فارسی بخوانید ان شاء الله مورد قبول حضرت حق قرار خواهد گرفت. حاج آقا بدون دعوا و مرافعه درس بزرگی به ما داد. از اون موقع دیگه همه مسائل دینیو با استدلال دنبال کردیم.

بر پایه داستانی واقعی از حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی

منبع : اینجا

 
2-3 سال پیش یکی از همکاران از من پرسید : خیلی برای نت وقت می ذاری ؟
گفتیم : اِی ی ی ی ی ی تقریبا !
همکارم در حالی که چشمهاش پر اشک شده بود گفت : تو رو خدا این کارو نکن ! ...همسر من وقتی از سر کار میاد بعد از اینکه ناهار می خوره ، می ره می شینه پشت کامپیوترش ، گاهی وقتها ساعتها می گذره و همسرم از پشت کامپیوتر بلند نمی شه ...تو این ساعتها همسرم ، نه متوجه گذشت زمان می شه و نه می فهمه من و دخترم چقدر نیاز داریم که نیم نگاهی هم به ما بکنه و دو کلمه باهامون حرف بزنه ...
 
... 15 دقیقه ی آخر زنگهای قرآن رو به فعالیتهای خارج از کلاس اختصاص داده بودم ، یکی از این فعالیتها معرفی کتاب بود . بچه ها باید کتابی رو با موضوع قرآن ، به کلاس می آوردند و به دانش آموزها معرفی می کردند  ( برای اطمینان از مفید بودن کتاب ، خودم قبلا یک نگاهی به کتاب می کردم  )
اون روز نوبت محجوبه بود که کتابش رو به بچه ها معرفی کنه ،
محجوبه به نظر من یک دانش آموز بود مثل دانش آموزهای دیگه  ...اون روز محجوبه 15 دقیقه ی تمام حرف زد بدون اینکه تپق بزنه و بدون اینکه حرفهاش ملال آور و تکراری و خسته کننده باشه . به کلام محجوبه که دقت کردم نتونستم بین صحبتهاش حتی یک مورد تکیه کلام پیدا کنم . نحوه ی کلاسداریش هم حرف نداشت ، در عین اینکه در طول این یک ربع ، لبخندی ملیح بر لبهای محجوبه نقش بسته بود ، با تسلط کامل ، کلاس رو اداره می کرد و شیطنتهای گاه و بیگاه بچه ها رو کنترل می کرد و به سوالهاشون با حوصله جواب می داد .
اون روز یک بار دیگه به من ثابت شد که دانش آموزها ، استعدادها و توانائیهاشون رو موقع فعالیتهای عملی بهتر و بیشتر نشون می دن .
 

از استاد خوشنویسی مون سوال کردم : آیا خوش خط بودن ارثیه ؟
استاد با اطمینان جواب داد : خیر ! آنچه به ارث می رسه قوّت دست هست نه خوش خط بودن . اگه شما به دانش آموزان کلاس اول نگاه کنید متوجه می شید بعضیهاشون از همون روز اول ، مداد رو خیلی محکم بین انگشتهاشون می گیرند ، در حالی که بعضیهاشون نمی تونند این کار رو بکنند . افرادی که قلم رو محکم به دست می گیرند در زمینه ی خوشنویسی استعداد دارند ....

https://encrypted-tbn1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRcBvrrLdy04JA9kXnKIpRqdnj1OChIMtWH6IJ6htLptL1ObpZI

 اثر استاد امیرخانی

 
دوستم «هانس زيمر»، تصادف شديدى با موتورسيكلت داشت و به همين‌خاطر انگشتان دسـت چپش را از دسـت داد. «خوشبختانه من راست‌دستم. چيزهايى كه مى‌توانم با يك دست انجام دهم، شگفت‌آور است!» او اين جملات را در حالى گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاى مى‌ريخت.
با وجود آن كه انگشت‌هاى دستش را از دست داده بود، در كمتر از يك سال پرواز با هواپيماى آموزشى را آموخت! اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستانى، هواپيمايش دچار مشكل موتورى شد و سقوط كرد. او زنده ماند ولى متأسفانه از گردن به پايين فلج شد.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد و گفت : «دوست من، چيز مهمى اتفاق نيفتاده! راستى، به نظر تو چه چيز خيلى مهمى است كه من بايد تصميم بگيرم تا انجام دهم؟»زبانم بند آمده بود. فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مى‌كند و وقتى من بروم، او شروع به گريه كردن خواهد كرد و به وضع خود تأسف مى‌خورد. ممكن است اين همان كارى بود كه او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود! زندگى هنوز بعضى شگفتى‌هاى ظريف، برايش ذخيره كرده بود.
او زن زندگى‌اش را در طى كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتالى، كه به دستورات صوتى پاسخ مى‌داد اختراع كرد و ميليون‌ها نسخه از كتابى را كه به واسطه همين سيستم جديد، نوشته بود به فروش رساند.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشته بود :
«قبل از آن‌كه فلج شوم، مى‌توانستم يك‌ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مى‌توانم 990000 تاى آن كارها را انجام دهم. اما چه شخص معقولى به‌خاطر 10000چيزى كه ديگر نمى‌تواند انجام دهد نگران است؟ در حالى كه 990000 تاى ديگر باقى مانده است!»
 

در زمان ناصرالدین شاه ، آقایی بود به نام نظرعلی طالقانی . طلبه ی بسیار فقیری ، که در مدرسه ی مروی تهران بود. او آن قدر فقیر بود که شبها دور حجره های طلبه های دیگر ، در بین آشغال ها دنبال چیزی برای خوردن می گشت. یک روز به ذهنش می رسد که نامه ای برای خدا بنویسد.
الان نامه ی ایشان تحت عنوان "نامه ای به خدا" در موزه ی گلستان نگهداری می شود .

شرح مختصری از نامه نظرعلی طالقانی:بسم الله الرحمن الرحیم.... خدمت جناب خدا سلام. اینجانب بنده شما هستم... شما در قران فرموده اید: " و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها" ...(هیچ موجود زنده ای روی زمین نیست الا اینکه روزی او به عهده من است).
من هم جنبده ای هستم از جنبنده های شما روی زمین. شما در جای دیگر فرموده اید: "ان الله لا یخلف المیعاد"....(مسلما خدا خلف وعده نمی کند).
پس روزی اینجانب دست شماست و شما هم خلف وعده نمی کنی. پس من روزی خود را می خواهم.
اینجانب چیزهای زیر را از شما می خواهم:

۱.همسری زیبا و متدین
۲.خانه ای وسیع
۳.خادم
۴.یک کالسکه با سورتچی
۵.یک باغ
۶.مقداری پول برای تجارت

نظرعلی طالقانی- مدرسه مروی- حجره 16

او نامه خود را در روز پنجشنبه می نویسد و به سراغ مسجد شاه می رود و نامه اش را در سوراخی در دیوار پنهان می کند . فردای آن روز یعنی جمعه ، زمانی که ناصرالدین شاه و درباریان برای شکار می روند , وقتی به جلوی مسجد شاه می رسند ، طوفان شدیدی شروع به وزیدن می کند و نامه ی نظرعلی طالقانی ، از شکاف دیوار بیرون می آید و روی پای ناصرالدین شاه می افتد. ناصرالدین شاه هنگامی که نامه را می خواند خنده ای می کند و دستور می دهد که پیکی به مدرسه مروی رفته و نظرعلی را نزد او بیاورند. ناصرالدین شاه به وزرای خود می گوید : "حال که ما مفتخر شدیم نامه ای را که ایشان به خدا نوشته دریافت کنیم پس برماست که خواسته هایش را برآورده کنیم. من نامه را می خوانم و هرکدام از شما یکی را به عهده بگیرید".... 

 
منبع : اینجا

 
1)پس کجایی ؟


صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش
اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه»
بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»

منبع : اینجا


2) دور برگردان

با زنی پیر و مرد میانسالی که عینک قطورش ظاهری بداخلاق به او داده بود عقب تاکسی نشسته بودم.
راننده بیست و هفت، هشت ساله بود و عکس نوزادی از آیینه آویزان کرده بود.
پسر جوانی که جلو نشسته بود یکدفعه گفت؛ «خانم ها، آقایون... دلم داره می ترکه...
چند روز پیش با دوستم به هم زدم، امروزم تولدمه... خیلی دلم براش تنگ شده. اصلاً دلم نمی خواد روز تولدم انقدر حالم بد باشه.»
زن پیر گفت؛ «مادرجون یه داد بلند از ته دلت بزن حالت بهتر میشه.»
پسر جوان از راننده پرسید؛ « اجازه هست؟»
راننده گفت؛ «اینجا می خوای داد بزنی؟»
پسر گفت؛ «بله، گفتم که دلم داره می ترکه.» راننده گفت؛ «راحت باش.»
پسر با صدای بلند فریادی طولانی کشید. سرنشینان بقیه ماشین ها به ماشین ما خیره شده بودند.
چند لحظه یی سکوت شد. پسر گفت؛ « آخیش.» راننده گفت؛ « واقعاً تولدته؟»
پسر گفت؛ «بله.» راننده گفت؛ «به عنوان هدیه یه ترانه مهمونت می کنم.»
بعد زد زیر آواز و یک آهنگ شاد آذری خواند. ما هم دست می زدیم، مرد بداخلاق هم با راننده همخوانی می کرد.
آواز راننده که تمام شد پسر جوان دوباره گفت؛ «آخیش.» مرد بداخلاق گفت؛ «میاین همه با هم یه داد بلند بکشیم؟»
پیرزن گفت؛ « آره والله، یه داد خیلی بلند ...» بعد همه با هم داد کشیدیم. خیلی بلند. خیلی خیلی بلند. 

منبع : اینجا