li یاد مهر

یاد مهر

کودک می مانم همیشه ...

http://s4.picofile.com/file/7763619030/2013_05_14_214447.jpg

آنچنان ساده ام
که گنجشک‌ها هم می توانند
در جیب هایم لانه کنند
با پروانه ای سال ها دوست می شوم
برای پای مورچه ام که به گل می ماند
های های گریه می کنم
در دور و دراز باور خود
کودک می مانم
همیشه

علی عبداللهی برفجانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 8:37  توسط بهادری  | 

پیش گویی !

 دوست عزیزم باید چیزی را برایت بگویم شاید ندانی ، فکر کردم چه طور از بار تلخ این خبر بکاهم ؟ چه طور آب و رنگ بهتری به آن بدهم ؟ وعده بهشت و وعده دیدار با حق را به آن بیفزایم ؟ توضیح های راز آمیز برایش بیابم ؟  اما حاصلی نداشت...
نفس عمیقی بکش و خودت را آماده کن ! باید بی پرده صحبت کنم و به تو اطمینان می دهم به آن چه می گویم کاملا مطمئنم، این یک پیش گویی خطاناپذیر است هیچ تردیدی در مورد آن وجود ندارد.
پیشگویی چنین است : تو خواهی مرد ! شاید فردا یا پنجاه سال دیگر ، اما دیر یا زود خواهی مرد ، حتی اگر دلت نخواهد و حتی اگر برنامه ی دیگری داشته باشی.
پس به آنچه امروز می خواهی انجام بدهی بیندیش و به آنچه فردا می خواهی انجام بدهی و به آنچه در ادامه زندگی ات می خواهی بکنی.
پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 8:28  توسط بهادری  | 

زنــــــدگی شاید همین باشد !

http://www.qpic.ws/images/khadomashghxkx.jpg

 مشکل ما در فهم زندگی ست...
لذت بردن را یادمان ندادند!
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روز هایی هستیم که بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل می دهند... مدرسه...دانشگاه...کار...
حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم , بدون لذت از مسیر!!
غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند...
انگار حتما باید آسمان به زمین بیاید یا باید اتفاق خاصی بیفتد یا معجزه ای رخ دهد تا از زندگی لذت ببریم!!!
گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموشمان می شود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد...
عده ای از امر و نهی پدر کلافه می شوند و بعضی در آرزوی شنیدن صدای پدر...
عده ای از باب میل نبودن غذا به جان مادر غر می زنند و بعضی در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب...
همیشه شاکی هستیم انگار!
از گرما می نالیم
از سرما فرار می کنیم
در جمع از شلوغی کلافه می شویم
در خلوت از تنهایی بغض می کنیم
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم
آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم!!

هی فــــلانی...
زنــــــدگی شاید همین باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 16:11  توسط بهادری  | 

مهربانی شما چه رنگی است ؟ (2)

http://gooderion.persiangig.com/Najva/Image/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%20%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1%20%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%20%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C%20%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%8C%20%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C%20%D9%88%20%D8%BA%D9%85%20%D9%81%D8%B1%D9%82%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF.jpg

 

هر شب خودتان را محاکمه کنید که آیا امروز یک کاری کردید که دل کسی شاد بشود ؟
و نفع شخصی نداشته باشد و صرفاً بخاطر دل دیگری بوده باشد؟
آیا یک لبخندی زدید و یا محبتی کردید که دل کسی را گرم کرده یاشید؟
و یا دستی برای کمک دراز کردید که صرفاً بخاطر خدا بوده باشد؟

استاد الهی قمشه ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 10:23  توسط بهادری  | 

مهربانی شما چه رنگی است ؟ (1)

http://galiya.persiangig.com/ppi6/18216735_EWH4uEqd_c.jpg

 

باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛ تحویل دهی .
خواه با فرزندی خوب .
خواه با باغچه ای سرسبز .
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی .
و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است .
این یعنی تو موفق شده ای ؛

گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 10:20  توسط بهادری  | 

سفره ی افطار و دستان پرمهر ...

http://s5.picofile.com/file/8130185868/100915392166.jpg

به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.
به بشقاب رنگینک و نان و پنیر و سبزی و قدحی پر از آش رشته که با کشک و زعفران تفت داده شده تزیین شده و به استکان چای.
خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟
من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی و تره واین تربچه ها دستان پر مهری را می بینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.
به نور آفتاب ،آب،خاک و هوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند و به آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب و بوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود.
تو بگو چند ذره نور و عاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟
دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟
فکرش را بکن آفتاب و آب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم و بوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد.
عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟
روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟
من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح می بینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند و موج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی می کردند را حس میکنم.
به بشقاب رنگینک و خرما نگاه می کنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند و به نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکر می کنم و به بوته های چای و دشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این آش را در خود پرورانده اند.
کاش می دانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.
بگو موج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود و این تکه پنیر قسمت من باشد ؟
یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو  که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند.

پی نوشت :

خیلی دوست داشتم بدونم این متن زیبا و پراحساس رو کی نوشته ، اما هر چی گشتم نتونستم نام نویسنده ش رو پیدا کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 13:16  توسط بهادری  | 

داستان دو گرگ

سرخپوستی پیر به نوه ی خود گفت:
فرزندم در درون ما بین دو گرگ کارزاری بر پاست
یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا ، عصبانی ،دروغگو، حسود ، حریص و پست
گرگ دیگر آرام ،خوشحال، امیدوار،فروتن و راستگو
پسر کمی فکر کرد و پرسید:
پدر بزرگ کدامیک پیروز است؟
پدر بزرگ گفت: همانی که تو به او غذا می دهی.

منبع : اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 13:39  توسط بهادری  | 

مطالب قدیمی‌تر