X
تبلیغات
یاد مهر
نمی شد قالی باشیم؟

نمی شد قالی باشیم؟

دم دمه های بهار که میشود

بشویندمان پاک

آن قدر که آب زلال از دل مان بجوشد

و از لب دیوارها پهن مان كنند

و به وزش بادی خشک شویم

و دوباره...

نمی شد؟



منبع : اینجا

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 9:18 ] [ بهادری ]

[ ]

بختک ...

در طول روز ما دائما در حال فعالیت و جنب و جوش هستیم و خودمونو حسابی خسته و هلاک می کنیم ، خدا رو شکر که با فرا رسیدن شب می تونیم چند ساعت بخوابیم و به این تن خسته استراحتی بدیم .
وقتی خوابمون می بره شروع به خواب دیدن می کنیم ، تو خواب می دویم ، می پریم و حتی پرواز می کنیم ! خودتون فکر کنید جسم ما اگه موقع خواب دیدن هم به فعالیت خودش ادامه بده ، چه مصیبتی می شه !
خوشبختانه مغز عزیزمون به فکر ما هست و موقع خواب دیدن ، سیگنالهایی رو که در طول روز به سمت عضلات اسکلتی می فرستاده ، متوقف می کنه ( البته به جز عضله ی دیافراگم و عضلات حرکت دهنده ی تخم چشم ) در نتیجه ما موقعی که در خواب در حال دویدن هستیم نمی تونیم از جامون بلند بشیم و بدویم !
صبح قبل از اینکه از خواب بیدار بشیم ، مغز دوباره سیگنالهایی به طرف عضلات اسکلتی می فرسته تا عضله های ما دوباره فعالیتشونو از سر بگیرند ،  اما گاهی وقتا قبل از اینکه مغز این کار رو انجام بده ما هوشیار و بیدار می شیم و احساس می کنیم یک جسم سنگین روی ما افتاده و مانع از حرکتمون می شه !
قدیمیها وقتی دچار این حالت می شدند همه ی کاسه کوزه ها رو سر بختک (نوعی جن ) می شکستند و می گفتند بختک روی سینه م افتاده بود و نمی ذاشت تکون بخورم !
بعضی وقتا هم برعکس این حالت اتفاق می افته ، به این صورت که مغز اون سیگنالهای متوقف کننده رو نمی فرسته و در نتیجه فرد دچار خوابگردی می شه !

[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 11:38 ] [ بهادری ]

[ ]

وقتی یکی را دوست دارید ...



وقتی یکی را دوست دارید:

حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود
وقتی در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید
حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید
زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید
تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است
شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست
حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است
شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید
حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید
هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید
در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید
برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید
حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید
به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید
حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد
ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید
با او تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند
او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگر چه در واقع چنین نباشد
به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید
با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید
واژه تنهایی برایتان بی معناست
آرزوهایتان آرزوهای اوست
به زندگی عشق می ورزید

[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 11:14 ] [ بهادری ]

[ ]

اگر معلم باشی نمی شود عاشق نباشی ...
می شود مهربان بود مثل خانم توکلی که صبح به صبح می آمد، دست می کشید روی سر همه بچه های کلاس اول  ب.
می شود نگاهی نافذ داشت مثل نگاه خانم شهابی نیا معلم کلاس پنجم که وقتی چشمش در چشم ما می افتاد حساب کار دستمان می آمد.
می شود سرخوش بود مثل آقای سپهیار. نه ببخشید سپند وند... سپه وند... آره این درسته. معلم ورزش اول راهنمایی که نه به زمین بود و نه به آسمان و می خواست از هرکدام از ماها یک رونالدو بسازد.
می شود باهوش بود مثل آقای هاشمی معلم ریاضی دوم راهنمایی مدرسه دیهیم که بدون آنکه فکر کند می توانست جذر عدد 7742 منهای 2 ضرب در 3 تقسیم بر 12 را تا شش رقم جذر بگیرد.
می شود همراه بود، مثل آقای مقصود لو معلم تربیتی دبیرستان شهید پرورش. که معلم نبود، رفیق بود و سنگ صبور.
می شود جدی بود مثل خدابیامرز آقای امرالهی دبیر فیزیک که اخم  می کرد و داد می کشید و نمره بالای پانزده نمی داد و پشت کتش همیشه گچی بود و با هیچ کس سر شوخی را باز نمی کرد.
همه این ها می شود بود و می شود نبود. اما اگر معلم باشی نمی شود عاشق نباشی.


رادیو هفت - برنامه 641

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 11:14 ] [ بهادری ]

[ ]

از برنامه رادیو هفت ...
خدایا، ای آرامش هر تنگ دل دور از دیار و گشایش هر دل شکسته اندوهگین و فریاد رس هر وانهاده بی کس و ای یاور هر نیازمند رانده. تویی آنکه مهرت پیشاپیش خشمت می شتابد و تویی آنکه در کیفر کسی که نافرمانیت کرده زیاده روی نمی کنی.
و من ای خدای من، آن بنده توام که به من فرمان داده ای تا تو را بخوانم و اینک به پیشگاه تو به خاک افتاده ام. منم که خطاها پشتم را گرانبار و گناهان، عمرم را تباه کرده است و منم که از نادانی با تو نافرمانی کردم با آنکه تو سزاوار نافرمانی نبودی.
خدای من آن را که جز تو بخشنده ای نمی یابد، نومید مکن و آن کس را که از تو جز با تو بی نیاز نمی گردد وامگذار. پروردگارا بر محمد و خاندانش درود فرست و از من که روی به تو آورده ام رخ بر متاب و مرا که آرزومند توام محروم مگردان و اینک که در پیشگاهت ایستاده ام دست رد بر سینه ام مزن.
خداوندا، این گردن من است که گناهان آن را به بند کشیده اند مرا به گذشت خویش از این بند آزاد کن مرا از گناهان باز دار و به فرمانبرداری بگمار و بازگشت نیک به سوی خود را روزی من گردان و مرا با پذیرش توبه پاکیزه دار و با پاکدامنی نیرومند کن و شیرینی آمرزش را به من بچشان.
بی گمان این کار در نیروی تو تنگنایی نمی آفریند و برای توانمندی تو سخت و بر بردباری تو دشوار نیست و در برابر بخشش های فراوانی که آیات تو بر آنها دلالت دارند گرانبار نیست که تو هرچه بخواهی انجام می دهی و هرچه اراده فرمایی حکم می کنی که بی گمان تو بر هر کاری توانایی.

متن خوانی برنامه 650 رادیو هفت

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 11:6 ] [ بهادری ]

[ ]

می دود به های و می دود به هو ...
 باد می‌دود
بهار می‌دود
رود بی قرار می‌دود
ابر می‌دود
درخت می‌دود
کوه استوار می‌دود
هرچه ساده هر چه سخت می‌دود
کرم خاکی از میان خاک
بی‌صدا می‌دود
پیچکی شکسته با عصا
می‌دود
سنگریزه‌ای بدون دست و پا
می‌دود
می‌دود ولی چرا؟ می‌دود ولی به مقصد کجا؟
غنچه‌های نوجوان
درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می‌شود
هرچه رفت و هرچه می‌رود
می دود به سمت پس کجاست؟ کو ؟
می‌دود به پای جستجو
می‌دود به های و می‌دود به هو
می‌دود فقط به سوی او

.: عرفان نظرآهاری :.

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 11:44 ] [ بهادری ]

[ ]

دل نوشته فرزند شهید همت برای تولد پدرش

حاج همت، حاج محمد ابراهیم همت *، پدرم، امروز که در سالگرد تولدت دست به قلم بردم می بینم که به 31 سالگی از عمرم رسیده ام و 30 سال بعد از رفتنت تو هنوز در قابهای گوناگون به 29 سالگی خویش ادامه می دهی .
هنوز اسمت مانند سنت جوان مانده است، امروز با تو مثل یک دوست صحبت می کنم ، به عکست نگاه می کنم انگار که با رفیقم گفتگو می کنم . در ذهنم سؤالهای بی شماری مطرح می شود از جمله اینکه چگونه در بحبوحه جنگ به نماد عشق تبدیل شدی چگونه می توانم به جامعه بگویم که هر وقت از عملیات برگشتی حتی برای کشته شدگان دشمن نماز می خواندی و برای آنها طلب مغفرت می کردی چطور توانستی جنگ، که خشن ترین نماد برخورد انسانهاست، را به بستری برای رویش و زایش محبت و مهربانی بدل کنی و امروز پس از سالها هنوز بی شمار، می آیند بر مزارت و تو را می ستایند .
 این روزها این بیت همیشه در ذهنم تداعی می شود :
وطنم ! شوکت و شکوه تو را ...
 و به جای واژه وطنم با خودم زمزمه می کنم : پدرم ! شوکت و شکوه تو را کوههای بلند کافی نیست ؟/ دشمنانت تو را که می بینند عاشقت می شوند کافی نیست؟ ( استاد محمد سلمانی )
 تو در اصل وطن منی ، نه به واسطه اینکه اتوبانی به نام تو شرق را به غرب وصل می کند، که تو سمت و سویی پیدا نکردی و حقا که همت این سرزمینی حضور تو همیشه در کنار من و در کنار ایران بوده است آنقدر ملموس که گاهی در اتوبان همت در ترافیک گیر می کنم به شوخی به تو می گویم : حاجی! پارتی بازی کن و راه را برایم باز کن و تو راه را باز می کنی و من آن را به حساب یک اتفاق می گذارم و با لبخندی کوچک می گذرم همیشه تو را ناظر می دانم و می دانم که دلخوش و دلواپس همه اتفاقهای خوب و بد این خاکی . گاهی که به خورشید در افق خیره می شوم چشمانت را می بینم ، که نظاره میکنی من را، وطن را و آینده را به راستی که :
 و چشمانت راز آتش است/ و عشقت پیروزی آدمیست/ هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.
 و من امروز دوره میکنم شب را و روز را، هنوز را.
 رفیق! زادروزت همیشه خجسته باد

* (محمد ابراهیم همت ، ۱۳ فروردین ۱۳۳۴- ۱۷ اسفند ۱۳۶۲)

 منبع : عصر ایران 

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 9:5 ] [ بهادری ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،